عاقبت دو دوزخی


برهوت مظهر جهنم برزخی

برهوت صحرای خشک و بیابانی بی آب و علف مظهر دوزخ برزخی و محل عذاب ارواح کثیف و خبیث است.
روزی مردی وارد مجلس خاتم الانبیا (ص) شد و اظهار وحشت کردکه چیز عجیبی دیده ام فرمود چه دیده ای؟ زنم سخت مریض شد بمن گفتند اگر از چاهی که در برهوت است ، آب بیاری خوب می شود.پس مهیا شدم و با خود مشک و قدحی برداشتم که آب را درون مشک بریزم آنجا رفتم صحرای وحشتناکی را دیدم با اینکه خیلی ترسیدم ولی مقاومت کردم و برای آوردن آب در جستجوی چاه بودم ناگهان از سمت بالا چیزی مثل زنجیر صدا داد و پایین آمد دیدم شخصی است و می گوید مرا سیراب کن که هلاک شدم چون سر بلند کردم که قدح آب را به او بدهم دیدم مردی است که زنجیر به گردن اوست تا خواستم بهش آب بدهم او را بالا کشاندند تا نزدیک قرص آفتاب. از دو مرتبه خواستم مشک را آب کنم دیدم پایین آمد و اظهار عطش کرد خواستم ظرف آبی به او بدهم او را باز بالا کشاندند. سه مرتبه چنین شد و من سر مشک را بستم و به او آب ندادم من ترسیدم خدمت شما آمدم ببینم این چه بود؟
رسول خدا (ص) فرمود این بدبخت قابیل است (فرزند آدم که برادرش را کشت ) و تا روز قیامت همینجا معذب است تا در آخرت به جهنم و عمده عذاب برسد.


در کتاب نورالابصار سید مومن شبلنجی شافعی از ابوالقاسم بن محمد روایت کرده که گفت در مسجدالحرام جماعتی را در مقام ابراهیم (ع) انجمن دیدم سبب پرسیدم گفتند راهبی مسلمان شده و مکه آمده حدیث عجیبی خبر می دهد پیش رفتم شیخ کبیری پشمینه پوش با کلاهی از ابریشم عظیم الجثه دیدم نشسته و می گفت من در کنار دریا میان صومعه خود جا داشتم روزی در دریا دیدم مرغی مانند کرکس بزرگ آمد و بر فراز سنگی نشست و از بدن مردی یک ربع را قی کرد و رفت و باز آمد و ربع دیگر را قی کردتا چهار مرتبه اعضای آن مرد را قی کرد و آن مرد برخاست و انسان کامل شد من از این امر در عجب شدم دیدم همان مرغ آمد و یکربع آن را بلعید و بدین سان در چهار حرکت او را بلعید و ببرد من در حیرت شدم که این چیست و این مرد کیست و تاسف کردم که چرا از وی نپرسیدم روز دوم هم دیدم آن مرغ آمد و یک ربع او را بر سنگی قی کردچون اعضای او را به جمله آورد و قی کرد و آن مرد برخاست و شخص کامل شد من از صومعه خود بیرون دویدم و او را سوگند دادم به خدای که تو کیستی؟ پاسخ نداد گفتم بحق آن کس که آفریدت سوگند می دهم بگو چه کسی هستی؟ گفت من ابن ملجم هستم گفتم چگونه است قصه تو با این مرغ گفت من علی بن ابیطالب (ع) را کشته ام و خداوند این مرغ را بر من گماشته است که هر روز مرا بدینگونه که دیدی عذاب کند.
پس من از صومعه بیرون آمدم و پرسیدم علی بن ابیطالب (ع) کیست گفتند پسر عموی محمد (ص) و وصی او پس قبول اسلام کردم و به حج بیت الحرام و زیارت قبر حضرت رسول (ص) مشرف شدم

از کتاب > معاد < نوشته شهید آیت ا… دستغیب

Leave a Comment