Archive for the 'حکایت' Category

فلسفه زندگی

سپتامبر 4, 2007

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟
و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی [...]

حکایت

سپتامبر 3, 2007

درویشی زاهد، در صحرایی گوشه نشینی اختیار کرده بود. بر حسب اتفاق پادشاهی از آنجا گذشت. از آنجا که قناعت باعث آسودگی خاطر درویشان می شود، درویش سرش را بلند نکرد و به شاه توجه ننمود.
شاه از آنجا که شکوه و هیبت شاهان ایجاب می کند، از این عمل رنجید و گفت: گروه درویشان مانند [...]

فرق عشق و ازدواج

آگوست 26, 2007

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست ؟
استاد در جواب گفت : به گندو زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور ،اما در هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش نميتواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني !!!!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولاني برگشت ، [...]